پلاگ های رخنمون دار زاگرس (دیاپیر)

پلاگ هاى رخنمون دار

   یک دسته از پلاگ هاى همزمان با زاگرس
آنهایى هستند که در اولین مراحل حوضه رخنمون سطحى پیدا کرده اند. بسیارى از
متخصصین اذعان داشته اند که دیاپیرهاى نمکى در کمربند چین – راندگى زاگرس به صورت
پایپ هاى قائم هستند
(شکل 4a). این حالت براى دیاپیرهاى ساحلى مجدد فعال شده که در راستاى
گسلهاى با روند
N-S و NW-SE و در ماسه سنگها و سنگهاى کربناته سخت قرار دارند، صحیح است
(شکل 2). مرز دیاپیرهاى دوباره فعال شده که در راستاى اصلى بالا مى آیند به نسبت
هموار است
.

   پلاگهاى رخنمون دار معمولا برجستگى چندانى
ندارند، مگر در شرایط اقلیمى خشک، در نواحى ساحلى زیر آب دریا است که مى توانند
ارتفاعات قابل توجهى تشکیل دهند
.

   تغییرات نرخ رسوبگذارى در پسروى و پیشروى
هاى متعدد ثبت شده نشان دهنده این واقعیت است که دیاپیرهاى رخنمون دار که ناگهان
در زیر سطح آب ساحل قرار مى گیرند، مرز ناهموار جوش خورده دارند. تغییر ناگهانى
ضخامت رسوبات در اطراف بسیارى از ساختارهاى نمکى مرتفع غیرهمساز

(discordant) زاگرس نشان مى دهد که آنها به طور موقت
عارضه هاى اصلى ریخت شناسى ساحلى بوده اند (شکل 1). پلاگهاى ساحلى در مراحل اولیه
حوضه زاگرس با رسوبات دریایى سست (شیلهاى پالئوسن – ائوسن پابده، انیدریت، نمک، و
مارن گروه فارس) پوشیده مى شوند
.

   چندین پلاگ در خط ساحلى کنونى خلیج فارس
بخشهایى از رسوبات ترشیرى را برگردانده اند
(شکل 4c , d). نوارى بودن و فابریک
تغییرشکل نمک در جزیره هرمز یک دیاپیر قارچ مانند را نشان مى دهد که با مى تواند
با چنان برگشتگى سنگهاى دربرگیرنده همراه باشد
.

 

شکل 4 : نیمرخ ساختارهاى نمکى در بخشهاى مختلف
حوضه زاگرس،
a: دیاپیر پنهان مجدد فعال شده b: دیاپیر هموار سرپوشیده که در اثر گرانش روى رسوبات سخت گسترده شده است
c: دیاپیر با که در بخش پایین هموار است ولى

اریکه هاى (welt) نمکى
همزمان با زاگرس

دسته دیگرى از ساختارهاى نمکى همزمان با زاگرس
باریکه هایى هستند که به صورت هم شیب هسته طاقدیس هاى کمربند زاگرس را تشکیل مى
دهند (شکلهاى 1 و 3)
.

  

برخاستگى مجدد پیشانى زاگرس

   ردیف هاى پلاگهاى رخنمون دار شمالى – جنوبى
(مانند پهنه گسل کازرون – منگرک) مجدد به صورت بالشتهایى در بالاى گسلهاى فعال شده
پى سنگى عربى فشرده شدند. سن و بلوغ این پلاگها به سمت شمال افزایش مى یابد که
براى مثال گنبد 134 (کوه گچ) در انتهاى جنوبى، پلاگ 135 (جهانى)، قطره 136 (کوه
نمک فیروزآباد)، قطره فرسایش یافته پلاگ 137 (کوه دادنجان) و پلاگ 128 (رکسانا) تا
پایپ هاى برگشتى در انتهاى شمالى قابل ذکر است. این روند تغییرات با پیشرفت
تغییرشکل به سمت جنوب در زاگرس همخوانى دارد
.

  

پلاگ هاى بعد از زاگرس

   ساختارهاى زاگرس طولانى بوده و خوابیدگى
ثابت به سمت جنوب غرب و روند
NW-SE در غرب گسل
کازرون نشان مى دهند. ولى در شرق گسل کازرون روند چین هاى جعبه اى

(box fold) از NW-SE به E-W تا
NE-SW تغییر مى کند.حسامى و همکاران (2001) این تغییر را
به عملکرد گسلهاى پى سنگى زاگرس نسبت مى دهد که در اثر چرخش کوتاه شدگى زاگرس
ایجاد شده اند. تا زمان بدست آمدن داده هاى دیرین مغناطیس که این نظر را تایید یا
رد کنند، ما جدا شدن پوشش رسوبى از پى سنگ را در نمک هرمز طى رژیم کششى مزوزوئیک و
تراکم بعد از کرتاسه را موثر مى دانیم. با این وجود تعداد فراوان رخنمون هاى نمکى
در ردیف هاى
NE-SW در پشت پیشانى زاگرس و شرق پهنه
کازرون – منگرک نشان دهنده برخاستگى مجدد ساختارهاى اولیه در راستاى گسلهاى پى
سنگى بعد از کوهزایى زاگرس به صورت مایل نسبت به ساختارهاى زاگرس است
.

  

   با اضافه کردن باریکه هاى نمکى در هسته
طاقدیس هاى زاگرس به 200 ساختار نمکى پنهان و رخنمون دار که تاکنون شناخته شده
بودند، به همراه 45 ساختار پنهان در زیرخلیج فارس و بین النهرین؛ این مطالعه نشان
داد که بیش از 300 ساختار نمکى هرمز در ناحیه وجود دارد


  

  

دیاپریسم در گنبد هاى نمکى جنوب

   گنبد نمکى یک برجستگى بیضوى شکل را تشکیل
مى دهد و همانند دیگر گنبدهاى نمکى جنوب ، تحت اثر پدیده دیاپریسم ، راه خود را به
سطح گشوده و در روى زمین ظاهر شده است . با توجه به اینکه هسته مرکزى از طبقات
نمکى تشکیل یافته است بى هیچ تردید مى توان گفت که آنچه موجب ظهور این در سطح
گردیده است تحرک نمک تحت تاثیر عوامل مختلف و در نتیجه ویژگیها و تغییر شکلهاى
پتروفیزیکى آن است که تحرک نمک را تسهیل مى نماید
.

   در زمینه تحرک و بعبارت دیگر بالا آمدن
گنبدهاى نمکى بطور کلى ، در جنوب ایران و یا سایر نقاط دنیا نظریات بسیار متفاوت و
گاه ضد و نقیضى ابراز شده است . در این فصل مختصرى از نظریات محققین در زمینه صعود
گنبدها از ابتدا تا کنون ارائه مى گردد و در فصل نتیجه گیرى نظرات نویسنده در این
زمینه آورده مى شود
.

   در زمینه تحرک و بعبارت دیگر بالا آمدن
گنبدهاى نمکى بطور کلى ، در جنوب ایران و یا سایر نقاط دنیا نظریات بسیار متفاوت و
گاه ضد و نقیضى ابراز شده است . در این فصل مختصرى از نظریات محققین در زمینه صعود
گنبدها از ابتدا تا کنون ارائه مى گردد و در فصل نتیجه گیرى نظرات نویسنده در این
زمینه آورده مى شود
.

   توضیح اینکه جهت اطلاع بیشتر در زمینه
نظریات فوق الذکر و همچنین ویژگیهاى پتروفیزیکى نمک ، از قبیل تحرک ، تحرک ، خزش ،
توان ، هدایت حرارتى ، تغییر حدود الاستیک آن در جهات مختلف کریستالوگرافى ،
تغییرات استرس و استرین در رابطه با فشار و در درجه حرارت ، اثر آب بر روى آن ،
فاز دیاگرامهاى مختلف براى سیستم
Nac1-H2o در درجه
حرارتهاى مختلف ، تغییر شکلهاى ممکن در کریستال نمک اثر جافى ، جافى

(Joffee ) 1981 که در فهم چگونگى عمل پدیده دیاپیریسم
مهم مى نماید ، مى توان به منابعى که در پایان آمده است رجوع شود

.

   در تمامى نوشته هاى موجود ، منشاء و چگونگى
تحرک در گنبدهاى نمکى ، از سه جنبه اساسى مورد توجه قرار گرفته است که عبارت است
از
:

   1- مکانیسم جایگیرى اولیه

   2- عوامل موثر در صعود نمک

   3- پراکندگى گنبدهاى نمک

   تارنتین (Turentine ) در سال 1913 ، تشکیل گنبدهاى نمکى گلف – کاست را به اعمال
نیروى فشارى زیاد به نمک پلاستیک نسبت داد
.

   رینه (Rinne ) 1925 ، زمین شناس آلمانى ، براى اولین بار نقش مهم نیروى حاصل از وزن
رسوبات فوقانى ، که موجب پلاستیک شدن نمک مى شوند را خاطر نشان مى سازد

.

   گولگر (Golger ) در سال1920 منشاء آتشفشانى جهت گنبدهاى نمکى پیشنهاد نمود
.

   بارتون(Barton ) در سال 1933 بعد از مطالعه تعدادى از گنبدهاى نمکى در آلمان و
رومانى ، تراستهاى استاتیک پوشش بالائى نمک را نیروى محرک آن دانست و اعلام نمود
که گنبدهاى نمکى ، همزمان با رسوب گذارى رشد مى نمایند . نامبرده همچنین اضافه
نمود که عوامل بحرانى مانند فشار ، حرارت ، زمان و حضور آب احتمالاً موجب جریان
نفوذى نمک شده است و على رغم اینکه براى گفته اش شواهد فیزیکى در دست نداشت ،
اضافه نمود : در حالى که حوضه رسوبى اطاف گنبد نمکى فرو نشست مى نماید ارتفاع قسمت
بالایى گنبد نسبت به کف دریا ثابت باقى مى ماند ، بعبارت دیگر نامبرده رشد گنبد
نمکى را همزمان با رسوب گذارى و فرونشست ایزواستاتیک حوضه و منشا دانست

.

   هاریسون (Harrison ) در سال 1930 عامل حرکت 1930 عامل حرکت به طرف بالاى نمک را
توسعه نا هماهنگى هایى در قسمت زیرین لایه رسوبى پوشاننده نمک که خود به عنوان
تابعى از چین خوردگى است دانست ، در این حالت نمک به سوى خمیدگیهاى تاقدیسى ، در
نتیجه رسوب گذارى و فشار ناشى از آن و ناودیس هاى مجاور جریان مى یابد . با این
وجود نامبرده به نقض این مکانیزم در بیان چگونگى حضور بعضى از گنبدها در قسمت
پلانج یا پایین پلانج چینها معترف است و وجود گسلهایى را جهت کنترل چنین گنبدهایى
موثر مى داند ، هاریسون
(Harrison ) در
سال 1931 و همچنین لس
(Less )1927 با شک
و تردید اظهار نمودند که گنبدهاى نمکى با روندهاى شمالى – جنوبى در پى سنگ
پرکامبرین ایران مرتبط است
.

   اى . کلاس در سال 1955 اظهار نمود که
گنبدهاى نمکى هم اکنون در حال صعود هستند و کوتز 1957 بر این عقیده بود که تعدادى
از گنبد نمکى در روسیه بین 1 تا 2 میلیمتر رشد مى نمایند
.

   تراشیم (Trusheim ) در سال 1960 اصطلاح هالوکینیزیز را به کار برد ، هسته اولیه
این فکر نخستین بار توسط آرنیوس
(Arrhenius ) در
1912 عنوان گردید و سپس توسط محققان بعدى توسعه پیدا نمود ، تا اینکه توسط تراشیم

(Trusheim ) 1960 بیان شد . ریشه لغت از دو کلمه یونانى
، "هالز" به معنى نمک دریایى و "کینیزیز" به معنى حرکت مى
باشد مفهوم این اصطلاح عبارت از حرکت نمک در پوسته زمین بطور مستقل و بدون دخالت
نیروهاى تکونیکى است . نهایتاً اینکه نمک خود جوش شده و موجب مى شود تا توده نمکى
راه خود را مستقلاً و بدون دخالت نیروهاى تکنیکى است . نهایتاً اینکه نمک خود جوش
شده و موجب مى شود تا توده نمکى راه خود را مستقلاً و تا فوقانى ترین قسمتهاى
پوسته زمین و بصورت دیاپیرهاى نمکى ادامه دهد
.

   ویلیزبایلى (Willis,Bailey ) در سال 1984 منشا آرتزین را براى گنبدهاى نمکى پیشنهاد نمود
.

   اوبراین (Obrien ) در سال 1957 ولکانیزم را عامل اساسى صعود نمکهاى هرمز دانست او
فاز ولکانیزم کامبرین – اردوویسین را منشاء نمکها ، دایکها و استوکهاى سرى هرمز
دانست او فاز ولکانیزم کامبرین – اردوویسین را منشاء نمکها ، دایکها و استوکهاى
سرى هرمز دانست که به طور عمودى یا تقریباً عمودى آن را قطع نموده اند . او همچنین
آمارى ارائه داد که نشان مى دهد سنگ نمک داراى انتقال حرارتى بالاترى نسبت به دیگر
سنگهاى رسوبى است . بدین ترتیب قسمتى از دایک که توسط نک نمکى احاطه گردیده سریعتر
سرد شده و طبیعتاً انقباض بیشترى حاصل مى نماید . در این حالت فشار حاصل از طبقات
رویى نیز به تدریج و در طول زمان و در حین رسوب گذارى بیشتر شده و فشار وارده بر
نمک رفته رفته زیادتر مى گردد . هنگامى که باقیمانده نک سرد شد و در بالاى نمک
انقباض یافت یک گسیختگى ایجاد مى شود . در اینجا ادامه رسوبگذارى بعدى و فشار
وارده بر نمک موجب تحرک آن شده و نمک در جهت تسکین فشار حرکت مى نماید و دیاپیریسم
شروع مى شود . در این مدل عامل اصلى فعالیتهاى آذرین در نظر گرفته شده است . او
فقدان دیاپیرسم را در خوزستان و لرستان مربوط به عدم فعالیتهاى ولکانیکى مى داند .
البته انتقادهاى زیادى بر این تئورى وارد است ، چرا که در بعضى از گنبدهاى نمکى و
بعنوان مثال در کازرون مواد آذرین دیده نشده اند
.

   کنت (Kent ) در سال 1958 نقش متفاوتى را براى فعالیتهاى آذرین متصور شد و
حرکت نمک را ناشى از نیروهاى تکتونیکى و ایزوستازى دانست . او در مقاله خود مى
نویسد که ناهمواریهاى توپوگرافى مدفون ، محل شروع دیاپریسم را تعیین مى نماید .
تکتونیک بعدى ایجاد تاقدیس هایى را در این مکانها باعث گردیده و سرانجام نیروى
تکتونیکى و فشار افزاینده استاتیک ناشى از وزن رسوبات ، زمینه را براى شروع حرکت
بطرف بالاى نمک و از میان تنوره هایى به وسعت سطحى گنبدهاى نمکى فراهم مى آورد .
کنت همچنین نقش گسل ها را از نظر دور نداشته و عقیده دارد که تعدادى از گنبدهاى
نمکى با گسل هاى اصلى همراه اند
.

   علاوه بر این او اضافه مى نماید که هیچ
حرکتى قبل از کرتاسه پایینى مشاهده نشده است و عدم حضور رسوبات مزوزوئیک و ترشیارى
را در گنبدهاى نمکى مربوط به پدیده احتمالى
Stopping مى داند .

   گانسر (Gansser ) در سال 1960 عقیده داشت که قسمت فوقانى گنبدها همیشه در عمق کم
باقى مانده است و ضخامت سنگهاى بالایى که مى بایست سوراخ مى شدند کم بوده است

.

   گوسو(Gussow )1968 براهمیت حرارت در شروع دیاپریسم تاکید کرده است نامبرده عقیده
داشت که حرارت مکانیزمى شلیک کننده دارد و هیچ جریانى بوقوع نمى پیوندد مگر آنکه
حرارت به حدود 300 درجه سانتیگراد برسد ، در این حالت سیستم ناگهان دینامیک مى شود
. گوسو شرایط زیر را براى ایجاد دیاپیریسم ضرورى مى داند
:

   1- وجود یک ماده پلاستیک مانند نمک که قادر
باشد اختلاف استرس را منتقل نماید ، این عامل پلاستیک مى بایست بصورت ورقه هاى
پهناور باشد
.

   2- در مورد دیاپیریسم نمک ، نمک مى بایست
در عمقى معادل با 3000 فوت دفن شده باشد تا حالت پلاستیک درآن ایجاد گردد

.

   3- وجود عدم تعادل در انتشار فشار
ژئواستاتیکى ، که این تعادل موجب شروع جریان دینامیکى افقى مى گردد

.

ان جى پریس در سال 1969 تئورى کافت هیدرولیکى را بعنوان
مکانیزم احتمالى براى حضور نمک پیشنهاد مى نماید ، این تئورى مستلزم این است که
فرض نماییم نمک داراى خواص سیالات است ، و این حالت مى تواند توسط ترکیبى از حرارت
و فشار ، هنگامى که مواد نمکى در عمق کافى دفن شده باشند حاصل گردد

.

   علا ( Ala ) در سال 1974 اظهار نمود که صعود گنبدهاى نمکى جنوب ایران در
رابطه با راستاهاى شکستگى شمالى – جنوبى در پى سنگ ایران بوده و آنرا انعکاس
ناهماهنگیهاى پى سنگ معرفى مى نماید
.

   تاکسون 1981 عقیده داشت که گسل هاى قاشقى
نرمال قدیمى در پى سنگ که در کشیدگى قبل از کوهزایى زاگرس شکل گرفته اند ممکن است
در طى کوتاه شدگى بعدى ، بعنوان گسلهاى انقباضى بزرگ زاویه ، دوباره فعال شده و
موجب کوتاه شدگى سکانس رسوبى و همچنین چین خوردگى آن گردد
.

   تالبوت (Talbot ) 1984 اظهار نمود که ساختارهاى نمکى شناور نمى توانند همواره به سوى
بالا حرکت نمایند . نام برده اضافه نمود که بر خلاف گنبدهاى نمکى در ایران مرکزى ،
در جبهه روراندگى زاگرس ، به علت چگالتر بودن کافى سنگهاى میزبان در مقایسه با
نمکهاى اینفراکامبرین هرمز دیاپیرها بصورت گنبدهایى سطحى و گاه تا 1000 متر بالاتر
از سطح زمین قرار دارند
.

   رامبرگ (Ramberg ) در سالهای1972،1977،1981،1991 ،1963 مطالعات مدلى را پیرامون
تکتونیک ثقلى با توجه به تکنیک سانتریفیوژ انجام داد . او بر این اساس تئورى مدل
گنبدى را ارائه نمود که طى آن لایه بندى معکوس براساس چگالى که اغلب در پوسته زمین
به دلیل عواملى از قبیل : ته نشست رسوبات چگال برروى نهشته هاى سبک و یا انجماد
گدازه برروى رسوبات با وزن مخصوص کمتر و همچنین در گوشته زمین و در نتیجه تغییر
فازهاى تدریجى از مینرالهاى چگال به مینرال هاى سبک و یا در اثر ذوب جزیى لایه هاى
با چگالى پائین ، موجب ناپایداریهاى مکانیکى در این ساختها گشته که خود موجب بروز
گسترش امواجى در روى آنها مى گردد . این امواج به تدریج بصورت دیاپیر و یا گنبدهاى
در مى آیند
.

  


بحث و نتیجه گیرى :


   در طول زمان پروتروزوئیک پسین ، فاز
کوهزایى پان آفریکن ، که فازى کمپرسیونى یا فشارى است چین خوردگیهاى و روراندگى
هاى زیادى را در پهنه ایران مرکزى و جنوب ایجاد مى نماید . در تعاقب این فاز ،
حوضه اى پلاتفرمى تشکیل شده که تا انتهاى رسوبگذارى سازند لالون ادامه داشته و
رسوبات تبخیرى در آن بر جاى گذاشته است
.

   همزمان با تشکیل واحد سوم از مجموعه سرى
هرمز جریانهاى گرمایى مهمى از درون گوشته فوقانى سرچشمه مى گرفته اند ، پوسته قاره
اى را تحت تاثیر قرارداده و ذوب بخشى آن را موجب مى گردد . در این هنگام در بخشهاى
از ایران مرکزى و جنوب که تحت تاثیر فازهاى کششى بعد از فاز فشارهاى پان آفریکن
قرار داشتند ، مقدمات ایجاد ریفت فراهم مى شده است
.

   ریفتینگ مذکور در ابتداى اردوویسین حادث
گردید و نتیجه آن ایجاد ماگماتیزم آلکالن است که باشد البته فعالیتهاى ماگمایى
بتدریج و به موازات بازشدگى ریفت ادامه داشته است و گاه موجب شده تا ماگماى اسیدى
با سنگهاى واحد سوم هرمز درهم آمیزد
.

   نتیجه اینکه سنگهاى اسیدى منطقه حاصل عمل
تفریق از ماگمایى بازیک نبوده بلکه نتیجه ذوب حاصل از سنگهاى پوسته اى است که
محدود به حوضه عملکرد ریفت فوق الذکر مى باشد
.

   همان گونه که ذکر شد ، ولکانیسم بازیک از
دیگر پیامدهاى پدیده ریفتینگ مى باشد . وجود سنگهاى بازیک و آلکالن مانند بازالت
ها ، پیلولاواها و گاه لاواى بازالتى ( سبزه اى و نبوى 1366 )


   در گنبدهاى نمکى جنوب خود نشانه اى از
ولکانیسم بازیک در نتیجه پدیده ریفتینگ مى باشد
.

حال اینکه آیا پدیده ولکانیسم و به طور کلى ماگماتیزم در
گنبدهاى نمکى محدود به ماگماى حاصل از بازشدگى ریفت مى باشد ، قدر مسلم اینکه در
زمانهاى دیگر و طى فازهاى دیگر نیز ماگمازائى وجود داشته است که سنى متفاوت دارند

.

   با توجه به کانیهاى مشاهده شده در سنگهاى
اسیدى که در بخش کانى شناسى و سنگ شناسى توضیح داده شد و عبارت از کوارتز ،
پلاژیوکلاز و فلدسپاتهاى پتاسیم بود ، و با توجه به زمینه دانه ریز اغلب سنگهاى اسیدى
که در آن کوارتز و فلدسپات با بلورهائى تقریباً یک اندازه متبلور شده و حاکى از
شرایط تبلور یکسان است . مى توان گفت که تبلور مایع سیلیکاتى اسیدى در یک سیستم سه
جزئى و شامل
(SiO2-NaA1Si3O8-KA1Si3O8 ) صورت
پذیرفته است
.

   سنگهاى سازند هرمز بدون استثنا دگرگونه اند
و اکثراً به خوبى متبلور شده و گاه حالت پگماتیتى به خود گرفته اند . پیدایى کانى
هایى نظیر آلبیت در میان سنگهاى کربناتى ، اژرین ، هدنبرژیت ، ریبکیت ، اپیدوت ،
کلریت و ... همه فرع دگرگونى است . بنظر نمى آید که الیژیست هاى کاملاً بلورین و
آهن سنگهاى واحد 2 از این پدیده وارهیده باشند اگر چه ممکن است که آهن بصورت
بلورالیژیست رسوب کند . نمک از دگرگونى متاثر شده و تماماً بلورین است در پاره اى
از این مکانها مانند جزایر قشم و لارک این پدیده
باعث روانى و تخلیص و تبلور نمک گردیده و صخره هاى بزرگى از بلور نمک را پدید
آورده که ارزش اقتصادى قابل توجهى دارند . وجود بلورهایى مانند اژرین ، آلبیت و
ریبکیت ، قرابتى به دگرگونى گلوکوفانیتى نشان مى دهد ولى در اینجا این سوال پیش مى
آید که آیا همیشه باید شرایطى چنان نامتعارف پیش آید تا چنین کانیهائى پدید آیند و
یا وفوریون سدیم خود فشار مول جزئى آنرا بالا مى برد که معادل فشار مول جزئى یون
سدیم در سنگهایى نظیر بازالت مى گردد و در آنها در شرایطى با فشار بالا دگرگونى
گلوکوفانیتى شکل مى گیرد . بهر حال آنچه دیده مى شود اینست که این کانیهاى سدیم
دار بهمراه کواتز ، اپیدوت ، اکتینولیت و حتى آلژیست در یک ایزوگراد و یا به
عبارتى دیگر در یک زینه هم واکنشى شکل مى گیرند . وجود این کانیها در میان درز و
شکافهاى دیابازها ، بر سطوح سنگهاى کربناتى ، در میان حفره ها و در درون سنگهاى
دیابازى دال بر شرایطى است که پس از انجماد سنگهاى ماگمایى بازالتى و یا حتى
گرانوفیرى استقرار یافته است و ممکن است چنین پنداشت که این ماگمایى بازالتى و یا
حتى گرانوفیرى استقرار یافته است و ممکن است چنین پنداشت که این شرایط در زمانهاى
بعد و بهنگام نفوذ دیاپیرى سنگهاى نمکى برقرار شده باشد ولى بعید است بدون عامل
گرمایى چنین شرایطى را بوجود آورد و ما مى دانیم که این فشار تکتونیکى نمى تواند
چنان گرمایى براه بى اندازد تا محرک دگرگونى گردد
.

   طبیعى ترین راه آنست که پنداریم همان مگماى
فاز دوم چنین غوغایى به پا کرده و خود نیز در آتش آن سوخته باشد چه محیط و فضاى
پذیرنده آنها به آسانى روان و سیال مى گردد ، چنانکه گوئى مگما وارد آب دریا شده
است و بر آن همان مى رود که بر بازالت هاى کف اقیانوس روا مى گردد . در این حالت
سیالات حاصل از تفش آنها در خلل و فرج خود آنها براه مى افتند و آنها را تا به
اعماق دگرگون مى کند . چنین است که این سنگها گاه متخلل حفره دار و داراى بافتى
آبله گون است و بندرت توده هاى سالمى از آن بر جاى مى ماند که از اثرات دگرگونى
گریخته باشد و این همان سنگى است که به اسم دیاباز فاسد شده از آن نام برده شده
است
.

   گل سرخ که از هیدراتاسیون الیژیست حاصل مى
شود و الژیست که تبلور مجدد یافته نیز دو ژنز مختلف دارند ، یا از دگرگونى
اکسیدهاى آهن واحد هرمز 2 پدید آمده که اول بصورت آهن سنگ رسوب کرده است یا اینکه
بصورت توده سیالى نیآمیختنى (اکسیدى – سیلیکاتى ) همراه گرانوفیرها شکل گرفته و کف
یا سرباره یا به عبارتى جبهه بازیک آن را تشکیل داده است . ساز و کار پیدایى
گنبدهاى نمکى در زمان حاضر آشکارا دیاپیرى است و تا آنجا که دیده مى شود در ترسیر
نیز چنین بوده است چه شکافتن و برگداندن طبقات سنگهاى ترسیر به وضوح دیده مى شود
ولى آیا چنین ساز و کارى در مزوزئیک نیز بوده است و یا خیر جاى سوال دارد

.

اگر بنا بود دیاپیرى بگشاید بعید و یا شاید غیر ممکن بود
که چنین نظام چینه شناختى خود را حفظ کند چه على اقاعده نمک در اثر وزن سبک خود
شناور مى شود و دیگر دلیلى ندارد که چنین پایدار و بى استثنا تمامى واحدهاى سازند
خود را حفظ کند و از سنگهاى روئین این سازند اثرى بجا گذارد . از طرف دیگر در
تمامى گنبدهایى که مورد بازدید قرار گرفت هیچ نشانى از سنگهاى جوانتر از سازند
هرمز در میان گنبدها بدست نیامد
.

   به هر حال ساز و کار پیدائى این گنبدها مى
تواند بیکى از صورتهاى زیر یا ترکیبى بین آنها بوده باشد
:

   1- سازند هرمز در کامبرین پائینى شکل گرفته
و سپس در اواخر پرمین در اثر نفوذ ماگماهاى گرم فعال شده و همراه آنها به بالا راه
گشوده باشد
.

   2- سازند هرمز در کامبرین پائینى استقرار
یافته و در زمان هاى بعد که آغاز آن از اواخر پرمین ذکر شده بصورت دیاپیرى طبقات روئى
را شکافته و بالا آمده باشد


   3- سازند هرمز از همان آغاز بصورت گنبدى در
آمده و به موازات استقرار رسوبات در اطراف آن به سمت بالا رشد کرده باشد و اگر
زمانى کوتاه بزیر آب رفته و رسوبى رویش را گرفته باشد دیرى نپائیده و باز از میان
آنها سر برآورده است
.

   4- پاره اى دفن شده و سپس برخى از آنها در
اواخر پرمین آغاز به بالا آمدن نموده و پاره اى اصلاً بزیر رسوبى نرفته با

/ 0 نظر / 23 بازدید